مسعود رضایی بیاره
کهسار دنا
نگاهـــم می کنی چشمتدمــار از دل بــر انگیزد
تـــــرک بردارد از سو بــهروی هـم فــرو ریــزد
مهل کــــز بنــد گیسویترهــا گــردد دلم یــک دم
بر آشوبــد به هــم شهریاگـر دیــــوانه بگریزد
نمی مانــــد به جا از من، بجز خاکستر و آهـی
نــــگاه تــو نــگاه مــن اگـــربـا هــــم در آمیـزد
میــان خــرمــن مــویت ، نسیمصبــح مــی پیچد
نمی تــرسی سحرگاهــی زآهــی شعلــه برخیزد
شبی در پیش چشمانت بهآتش می کشم خود را
تو هــم پـــروانهای داریکــه از آتش نپــرهیزد
رضایــی سهره می خواندبه روی شاخهی گلبن
ز کهسار دنــــا امشبشمیـــم عشق مــــی بیزد
ما را در سایت مهتاب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11